گوشه ای از رمان :

خلبان اعلام کرد:تا چند دقیقه دیگر به زمین خواهیم نشست.لطفا کمربندهایتان را ببندید.
کارلوس خم شد تا در بستن کمربند به مارینا کمک کند.از تماس انگشتانش با او مارینا لذتی حس کرد که تحمل ناپذیر بود.افکارش پریشان شده بود.اینده ای دردناک را مقابل خود میدید.هیچ مردی نخواهد توانست جای کارلوس را پر کند.او شگفت انگیز و فوق العاده بود اما همانند موج وحشتناک اقیانوس بی رحم و سنگدل.
غم و اندوه در سینه اش طوفان بپا کرده عاقبت بخود فشار آورد و پرسید:رسیدیم آنجا چکار کنیم؟
به کارهایمان رسیدگی میکنیم.برنامه هایی در ذهن دارم که باید اجرایشان کنیم البته اگر پدرو در فرودگاه باشد هیچکاری نمیکنیم.
مارینا با تعجب پرسید:چرا؟چه مانعی دارد؟
قرارمان اینست که اگر شکست خورد همدیگر را در لیسبون ببینیم.
مارینا با لحن سرزنش کننده ای گفت:بمن نگفته بودی.
برای اینکه نمیخواهم با شکست مواجه شوم.
اگر آنجا نباشد چکار میکنیم؟
در یکی ازهتلهای کوچک اطراف شهر مخفی شده و خودمان را بین توریستها گم و گور میکنیم.
پس باید یک کیف بزرگ بخرم چون اگر اینطوری برویم بما مظنون میشوند.
کارلوس نگاهی به اثاثیه مارینا انداخت و گفت:اینها چه هستند که با خودت حمل کردی؟همه چیز تو برای من جالب و زیبا است.
مارینا چطوری میتوانست این حرفها را باور کند.میخواست از او بپرسد که چرا اینچنین آزارش میدهد ولی زبانش برای گفتن چنین سخنانی الکن بود.نگاهی به کارلوس انداخت و گفت:و بعد؟وقتی که در هتل مستقر شدیم تو چطوری با پدرو تماس خواهی گرفت؟ کارلوس مستقیم در چشمان او خیره شد و گفت:تو که جواب سوالها را میدانی؟ مارینا میدانست که باید سکوت اختیار کند اما ناامیدی توام با هراس در دلش طوفان بپا کرده بود. میخواست بدست و پای کارلوس بیافتد تا با او حرف بزند از او بخواهد که ایا تمام شب و روزهایی که با او گذرانده همه اش به باد فنا خواهد رفت؟همه بوسه های او فقط بخاطر یک عشق گذرا بوده است؟احساس میکرد که همه غروری را که به پای او ریخته در حال شکستن است.چشمانش پر از اشک شده بود و بغض اش داشت میترکید.
خلبان اعلام کرد:هواپیما فرود می آید.
مارینا چشمانش را بر چهره کارلوس دوخت و برای لحظاتی محو تماشای او شد.



  لینک دانلود - دانلود کتاب الکترونیک جاوا - رمان عاشقانه گریز از عشق با فرمت جاوا با حجم 162 کیلوبایت

  پسورد: www.birmobile.com

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 اسفند 1389    | توسط: محمد    |    | نظرات()