گوشه ای از رمان :

الیزابت شبی را بخاطر آورد که هلموت برای صرف شام به آپارتمان لیلا آمد وقتی وارد شد یک کلاه بلند و قدیمی مانند سربازهای چوبی بسر داشت همگی با دیدن او برایش کف زده بودند و او گفته بود: از مقابل فروشگاه لباس رد میشدم اینرا داخل ویترین دیدم و دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
لیلا با قهقهه خندید و او را بوسیده و گفته بود:عجب آدم نازنینی هستی جناب لرد.
پس چه چیز باعث عصبانیت هلموت شده بود؟
الیزابت موهایش را با هوله خشک ر کد رو به عقب شانه زد و بالای سرش گوجه کرد.همانطور که آرایش میکرد و رژلب و رژ گونه میمالید صدای لیلا در گوشش زنگ میزد:خدای من گنجشک کوچولو روزبروز خوشگلتر میشوی.خیلی خوشبخت بودی که وقتی مامان با سناتور لانگ رابطه داشت تو را حامله شد.بعضی از مردانی را که مامان با آنان رابطه داشت یادت می آید؟دوست داشتی بچه ی مت بودی؟
او سال گذشته در نمایشهای تابستانی شرکت کرده بود.زمانیکه نمایش به شهر کنتاکی رسید الیزابت بدنبال سرنخی در مورد زندگی اورت لانگ به دفتر مهمترین روزنامه در لوئیزویل رفت.در آن زمان 4 سال از مرگ او میگذشت در آن روزنامه درباره ی پیشینه ی خانوادگی اش تحصیلاتش ازدواجش با گل سرسبد محافل موفقیتهاش در مجلس قانون گزاری مطالبی نوشته شده بود.در عکس نوعی مردانگی در او دیده بود که در خصوصیات خودش وجود داشت.فکری که همیشه در نهانش بود.این بود که آیا اگر پدرش را میش ا نخت زندگی اش با حالا فرق میکرد؟
بی برو برگرد همه برای صرف شام لباس رسمی میپوشیدند و الیزابت هم تصمیم گرفت یک تونیک کشباف ابریشمی سفید با کمربند قطانی و سندلهای نقره ای بپوشد.احتمال میداد تد و بقیه به کانری در مونتری رفته باشند.آنجا منطقه ی مورد علاقه تد بود.
یک شب حدود سه سال قبل زمانیکه لیلا به گونه ای نامنتظر برای فیلمبرداری صحنه های اضافی آنجا را ترک کرد تد او را به کانری برد.ساعتها نشستند و با یکدیگر صبحت کردند.تد راجع به اینکه هر سال تابستان اوقاتش را همراه پدربزرگ و مادربزرگش در مونتری میگذراند راجع ه بخودکشی مادرش وقتی او 12 ساله بود راجع به اینکه چقدر از پدرش نفرت داشت و درباره ی تصادف اتوبومبیلی که منجر به مرگ همسر و فرزندش شده بود با او صحبت کرده و گفته بود:نمیتوانستم کار کنم.حدود 2 سال تقریبا مثل آدم آهنی بودم.اگر کرگ نبود مجبور بودم اداره ی کل امور را به شخصی دیگر بسپارم.او بجای من کار کرد بجای من حرف زد بجای من نظر داد و در عمل خود من شد.
روز بعد تد به او گفته بود تو شنونده ی خیلی خوبی هستی.
الیزابت میدانست تد از اینکه خیلی از مسایل زندگی اش را برای او فاش کرده است معذب و ناراحت است.
الیزابت عمدا معطل کرد تا ساعت صرف کوکتل تمام شود.سپس از ویلایش خارج شد و وسط راهی که به عمارت اصلی ختم میشد ایستاد تا منظره ی روی ایوان را تماشا کند.همه ی چراغهای عمارت اصلی روشن بود.مهمانان خوش لباس و برازنده در گروههای دو نفری و سه نفری ایستاده و همینطور که مشغول ص ب حت و خنده بودند وانمود میکردند کوکتل هایشان را مینوشند از یکدیگر جدا میشدند و گروههای جدید تشکیل میدادند الیزابت بشدت محو نور خیره کننده ی ستارگان در دل اسمان فانوسهایی که با مهارت در مسیر نصب شده بود و راه را روشن میکرد و باعث جلوه بخشیدن به شکوفه های روی پرچین ها میشد و نیز امواج آرامی
که از اقیانوس به ساحل میخورد شده بود.پشت عمارت اصلی سایه ی حمام رومی مانند دیوی مهیب مینمود و سنگ مرمر سیاه رنگ نمای خارجی آن بدلیل انعکاس نور عمارت اصلی برق میزد.
الیزابت فکر کرد:به کجا تعلق دارد؟موقعیکه در اروپا کار میکرد راحت تر میتوانست احساس تنهایی و بیگانگی با هر موجود زنده ای را که بنوعی جزیی از وجودش بود فراموش کند.



  لینک دانلود - دانلود دانلود رمان بانوی من گریه نکن مخصوص موبایل با حجم 290 کیلوبایت

  پسورد: www.birmobile.com


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 اسفند 1389    | توسط: محمد    |    | نظرات()